فرودگاه امام و صدات در چمدان...
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 2:25
فرودگاهها جاهای عجیبی هستند! یکطرف سالن یکنفر پشت شیشه با گل ایستاده و لبخند میزند؛ طرفی دیگر یک نفر بغض قورت میدهد و میمیرد و زنده میشود! یک طرف یک نفر برای آیندهی آمده نقشه میکشد؛ طرفی دیگر یک نفر آیندهاش را به باد میدهد... فرودگاهها جاهای عجیبی هستند! جایی که بوسههای زیادی دیده اما یک بوسه شور بو...
you know there's still a place for people like us
-
تاریخ: 1400/7/18 ساعت: 3:44
به شکوفهها به باران... دلم یه جای دنج میخواد, خیلی دنج, اونقدر دنج که بتونم تمام دلمشغولی و ذهن مشغولیام رو بریزم اونجا! یعنی یه روسری بزرگ پهن کنم بعد یکییکی تاشون کنم بذارم وسطش, بعد چهارطرف روسری رو گره بزنم بهم و دنجترین قسمت اون جای دنج رو انتخاب کنم و بچپونمش اونجا! بعد برگردم سر زندگی دوباره:...
دست بردار از این در وطن خویش غریب...
-
تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 3:58
چاوشی توی گوشم زار میزند:" همیشه میلنگه یه جای زندگیم/ یه مرگ تازه میخوام به جای زندگیم/ نذار که کشتهی این زهر گزنده بشم/ میخوام توو این بازی یه بار برنده بشم... "!همپایش زار میزنم؛ برای زندگی که مدتهاست دیگر هیچ امیدی برایم نگذاشته اما همچنان به طرز احمقانه و خندهداری ایستادهام و خودم را روی دوش می...
سرگرم بخت خودش بود...
-
تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 3:58
این جوجه عاشقها که میان کافه رو خوب نگاه میکنم و میرم توو فکر! به این فکر میکنم که لبخنداشون چقدر میتونه تصنعی باشه یا اینکه چقدر واقعاً خوشحالن؟ (خوشحالی با واقعاً خوشحال بودن بنظرم خیلی متفاوته!) بعد به این فکر میکنم چرا خودم بلد نیستم انقدر بیخیال و فارغ از همهی دنیا دست یکی رو بگیرم ببرم کافه و ...
آفوگاتو دبل شات!
-
تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 3:58
سن و سالدار است و جا افتاده! همیشه با یک کیف دوشی ساده روی دوشش وارد کافه میشود! استاد دانشکده هنر است. با لبخند وارد میشود و همیشه سر یک میز خاص مینشیند و اول عینکش را از کیف در میآورد بعد یک کتاب روزنامه پیچ شده, در آخر هم یک بسته وینستون لایت اسلیم و فندکی ارزان! هیچوقت هم منو را نگاه نمیکند. با ...
برای خودم...
-
تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 3:58
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
دست بردار از این در وطن خویش غریب...
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:08
دست بردار از این در وطن خویش غریب... چاوشی توی گوشم زار میزند:" همیشه میلنگه یه جای زندگیم/ یه مرگ تازه میخوام به جای زندگیم/ نذار که کشتهی این زهر گزنده بشم/ میخوام توو این بازی یه بار برنده بشم... "!همپایش زار میزنم؛ برای زندگی که مدتهاست دیگر هیچ امیدی برایم نگذاشته اما همچنان به طرز احمقانه و خن...
سرگرم بخت خودش بود...
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:08
این جوجه عاشقها که میان کافه رو خوب نگاه میکنم و میرم توو فکر! به این فکر میکنم که لبخنداشون چقدر میتونه تصنعی باشه یا اینکه چقدر واقعاً خوشحالن؟ (خوشحالی با واقعاً خوشحال بودن بنظرم خیلی متفاوته!) بعد به این فکر میکنم چرا خودم بلد نیستم انقدر بیخیال و فارغ از همهی دنیا دست یکی رو بگیرم ببرم کافه و ...
جنگل...
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:08
جنگل... شب بود,تاریک و سیاه؛ جنگل بود, انبوه؛ شیب داشت,شیب تند؛ پیچ داشت, زیاد؛ از بالا پخش شده بود به دو طرف! نشسته بودم از دور نگاه میکردم, رد پیچ و خم رو گرفته بودم تا ببینم به کجا میرسه این جادهی پر پیچوخم ولی اون پشت مشتا ردش گم میشد! تهش دیده نمیشد؛ شاید بخاطر انبوه بودنش, شاید هم بخاطر بیش از...
آفوگاتو دبل شات!
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:08
آفوگاتو دبل شات! سن و سالدار است و جا افتاده! همیشه با یک کیف دوشی ساده روی دوشش وارد کافه میشود! استاد دانشکده هنر است. با لبخند وارد میشود و همیشه سر یک میز خاص مینشیند و اول عینکش را از کیف در میآورد بعد یک کتاب روزنامه پیچ شده, در آخر هم یک بسته وینستون لایت اسلیم و فندکی ارزان! هیچوقت هم منو را...
برای خودم...
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:08
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
دل و جانم به تو مشغول:))
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:08
+خسته نشدی؟ -از چی؟ +تنهایی؟ نمیخوای مخ یکی رو بزنی؟ - ولمون کن بابا سحر حوصله داری:) +جدی میگم! -نه, مخ زدی نیست! +پس چیه؟ -مشغول کردنیه! +انقد همینجور بمون تا بمیری پس -باشه :)))برچسبها: لاطائلات, من و سحر
پرسه زدن به تنهایی در ولیعصر!
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:08
پرسه زدن به تنهایی در ولیعصر! میدانم یک شب یا روز تمام دردها تمام میشود! شبی که شاید پاییز باشد و برگ ریزان! یا شاید زمستان و سرمای آفتابزدهی دم ظهر! اما خب, مهم تمام شدناش باید باشد! احتمالاً مثل همیشه چهارراه ولیعصر را تا میدان ولیعصر پیاده گز میکنم, ولیعصر تا ولیعصر... ولیعصر تا ولی... ولی... و ه...
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:08
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست مست بودیم, ته شیشه درآمده بود و استخوانهای بال مرغ روی میز پهن و هر کداممان تکیه داده به صندلی غرق دنیای خود! یک آن سعدی شروع کرد با همان صدای لعنتی و خوانش فوقالعادهش به مولاناخوانی... وقتی رسید به مصرع "نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی" چشمهاش سیاهی رفت, میشناسمش,...