شب بود,تاریک و سیاه؛ جنگل بود, انبوه؛ شیب داشت,شیب تند؛ پیچ داشت, زیاد؛ از بالا پخش شده بود به دو طرف! نشسته بودم از دور نگاه میکردم, رد پیچ و خم رو گرفته بودم تا ببینم به کجا میرسه این جادهی پر پیچوخم ولی اون پشت مشتا ردش گم میشد! تهش دیده نمیشد؛ شاید بخاطر انبوه بودنش, شاید هم بخاطر بیش از حد شب بودنش! چندبار دلم خواست برم نزدیک و دلمو بزنم به تاریکیش، غرق شم توش حتی! اما نمیشد؛ میترسیدم احتمالاً! فقط نگاه میکردم؛ مات!
موقع حساب کردن, وقتی داشت میرفت دلم رو زدم به دریا و بهش گفتم:" خانم ببخشید, موهاتون خیلی قشنگه"!
برگشت نگاهم کرد؛ یه دست کشید روو موهاش, غرقم کرد و رفت! در رو هم نبست...
برچسبها: کافیمن نوشت
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 22:47 توسط علیام |
برچسب:
نویسنده: ساحل اکبرینژاد